وسترن همیشه یکی از ژانرهای مورد علاقهام هست، ولی باید بگم که بعد از نابخشودهی کلینت ایستوود هیچ فیلم شاخص و قابل توجهی در این ژانر ندیدم. سه و ده دقیقه به یوما یک وسترن تمام عیار بود، خیلی بهتر از آن چیزی بود که فکر میکردم. یک وسترن مدرن با سبک و سیاقی قدیمی که تماما بر پایه اکشن نبود. راسل کرو و کریستین بیل در نقششون بهترین بودند. البته بعد از نپذیرفتن نقش بن توسط تام کروز، کارگردان فیلم جیمز منگولد این تقش را به راسل کرو پیشنهاد کرد. (همان بهتر که تام کروز قبول نکرد، کم مونده بود وسترن بازی کنه!) گرچه که هیچکدام از این بازیگرها جایگزین جان وین و گرگوری پک و کلینت ایستوود و دیگر اسطورههای وسترن نمیشوند. موضوع فیلم هم بسیار ساده و سر راست و در عین حال خط داستانی بسیار عمیق و قوی دارد. پیشنهاد میکنم حتما این فیلم را ببینید.
مرتبط:
قطار سه و ده دقیقه به مقصد یوما
نقد راجر ایبرت
ضد قهرمان, همیشه ضد قهرمان نیست
ژانر وحشت را اگر مختص کشورهای ژاپن و ایتالیا و انگلستان ندانیم، مطمئناً میدانیم که فرانسویها هم در این ژانر هیچ نقشی نداشتند. فیلم فشار قوی High Tension که در گونه فیلمهای Slasher هم جای میگیرد، تمام آنچه که باید یک فیلم ترسناک داشته باشد را داشت، ولی آنچه که این فیلم را با سایر فیلمهایی در این ژانر متمایز میکرد ساختار پیچیده و درونمایه فیلم بود. نقطهی شروع فیلمهایی
از این دست معمولاً جایی است که تماشاگر حس میکند که دارد یک فیلم با مضمونی ترسناک میبینید و کارگردان برای هر چه بیشتر شکه کردن ببینیده قصد به کش دادن فیلم دارد. ولی در این فیلم شما از همان ابتدای فیلم که آخر فیلم هم هست، میدانید که قرار است یک فیلم ببینید با مضمونی مشخص. شما تا بیست دقیقهی آخر فیلم همه چیز را خیلی سادهانگارانه دنبال میکنید با صحنههایی که بیشتر از آنکه ترسناک باشند، چندشآور هستند. (من نمیدونم چرا در این دهه تمام عناصری که یک فیلم را باید ترسناک جلوه دهند یکی هستند حتی در فیلمهای شاخص. خون، قطعه قطعه کردن، صحنههای به شدت احمقانه، موجودات عجیب الخلقه و ... کجا رفت آن فیلمهایی مثل طالع نحس، جنگیر، روانی، درخشش و حتی سهگانه زامبی گونهی جورج رومرو عزیز ...) البته این فیلم خالی از صحنهها هراسآور نیست، که در بعضی از صحنهها ما را سر در گریبان برد و اما در زمانهای پایانی فیلم بود که با جابهجایی شخصیت ماری Cecile De France با قاتل اصلی فیلم که تا این زمان به ما معرفی شده بود، خط داستان از دست ببینده جدا میشود و با فلشبکهایی سریع به صحنههای قتل که ما در طول فیلم با شخصیت دیگری دیده بودیم، اینبار ماری را در حین انجام قتلها میبینیم. اینگونه دوگانگی شخصیتها را در فیلمهایی مثل باشگاه مشتزنی هم دیدیم. جایی که ادوارد نورتن خودش را در قالب یک نفری دیگر میبیند. در این فیلم هم ماری را میبینیم که سعی بر نابودی شخصیت پلید خود دارد. این فیلم جایزهی بهترین کارگردان را برای Alexandre Aja در جشنوارهی کاتالونیان بدست آورد. همچنین جایزهی بهترین بازیگر زن برای Cecile De France. کل این فیلم در فرانسه فیلمبرداری شد. تنها فیلمی هم که از این کارگردان دیدم تپهها هم چشم دارند بود که من زیاد از این فیلم خوشم نیامد.
مرتبط:
سایت رسمی فیلم
نقد راجر ایبرت برای این فیلم
شبکهی سه به نظر من یکی از بیبرنامهترین شبکههای صدا سیماست. هر دقیقه برنامهاش تغییر میکند، خودمون را آماده کرده بودیم سقوط نگاه کنیم، هری کثیف پخش شد...البته با توجه به اطلاعاتی که از فیلم دارم، بخش فیلم بعید به نظر میرسید. مدتی هم نیستیم و مشغول امتحانات.
داشتم فکر میکردم که وقتی هر فیلمی دستم میرسد، بعد از اینکه یک نگاهی بهش انداختم سریع میچپونمش در رایتر! ولی دریغ از آنکه خودم بشینم برای بار دوم فیلم را ببینم. بعد هم که گرگهای بیابان میآیند و یک جا تمام فیلمها رو میبرند برای خودشان. اگر هم که خیلی آدم خوششانسی باشم فیلم را نقاشی شده بر میگردانند. (آنهایی که فیلم جمع میکنند میفهمند من چه میگویم)
البته من خودم یکی از گرگهای بیابان هستم، آرشیوم پر شده از تمام فیلمهایی که از دیگران گرفتم.
خلاصه میخواستم بگم که چند تا فیلم هستند که شما هر بار هم که نگاه میکنید از دیدن آنها خسته نمیشوید و هر موقع هم که از فیلم دیدن خسته میشوید باز هم سراغ آنها میروید. من خیلی از فیلمها را میپسندم ولی اگر برای دومین بار نگاه کنم مطمعناً خسته میشوم. ولی یک تعدادی هستند که با وجود اینکه شما تک تک صحنههای فیلم را حفظ هستید ولی باز هم از دیدن آنها لذت میبرید. به نظر من این میتواند یکی از معیارهای یک فیلم خوب باشد، البته سلیقهها متفاوت هست. به نظر من از این نظر فیلم و موسیقی شبیه به هم هستند. شما میتوانید هزار بار پشت سر هم Old Shoes تام ویتس یا Stairwair To Heaven لد زپلین گوش کنید ولی 2 بار هم نمیتوانید Alifie رابرت ویات یا like a Roling Stone باب دیلان گوش کنید، با وجود اینکه خیلی زیبا هستند. تا حالا نشمردم ولی نمیدونم چند بار تا حالا پالپ فیکشن دیدم، نمیدونم فلسفهاش چی هست ولی من هیچ وقت از دیدن این فیلم خسته نمیشوم، منتظرم یکی این فیلم را ندیده باشد تا بشینم دوباره نگاه کنم. البته این تعداد فیلمها برای من خیلی کم هستند. البته در موسیقی دستم باز تر هست...
دربارهی این موضوع بیشتر خواهم نوشت.
گوشهای از تحلیل زیباشناسانه و معناشناسانه کیهان:
کن: کارناوالی تبلیغاتی-اقتصادی برای لابیستهای حرفهای صهیونیسم
کیارستمی: کارگزار سینمای سیاه. در ضمن مامور شده از طرف صهیونیسمها که به کارگاههای تجربی فیلمسازی در شهرها و روستاهای ایران برود تا شناسههای بصری مطلوب صهیونیسمها را در بافت پروژهی ناتوی فرهنگی بپروراند. همچنین مدال فدریکو فلینی برای فیلم "طعم گیلاس" بنابه پیشنهاد احسان نراقی (مشاور دربار پهلوی دوم) به کیارستمی داده شد.
آخرین فیلم کیارستمی در جشنوارهی کن: یافتههای کیهان حاکی از آن است که عباس کیارستمی بر اساس مطلوبهایی که گروههای فشار زنانه که خود را جنبش فمینیستی ایران میخوانند، با تغییر نام فیلم "گریه" به "شیرین" در پی تبدیل درونمایهی آن سه دقیقه شیون و زاری به فیلمی بلند برای نمایش در سینماهای ایران.
بهمن قبادی: شاگرد همان کارگزار نهیلیست و اومانیسم
"زمانی برای مستی اسبها"ی بهمن قبادی: پخشکنندگان و سینما داران ایرانی به دلیل ضعف در چینش اجزای دراماتیک برای جذب مخاطب و عدم بهرهمندی از اصول تعامل ذهنی با مخاطب، حاضر به اکران آن نشدند. عجب!
سمیرا مخلملباف: عقبمانده ذهنی برای فیلم تخته سیاه
و از این القاب زیاد هست برای کارگردانان ایرانی ناموفق در جشنوارهی کن.
این مطلب روزنامهی کیهان آنچنان روی اعصاب ما رفت که موگوای با آن سبک وحشتانکش نمیتوانست برود.
متن کامل روزنامه ی کیهان:
جستاری در دو اثر برآمده از ناتوی فرهنگی کن؛ پایتخت سینمای سیاه ایران
پینوشت: وحید جان مرسی. تصحیح شد.
آینده هولناکی را آلفونسو کوارون در فیلم فرزندان انسان یا بچههای بشریت به تصویر میکشد، آیندهی که شاید هیچکس حتا فکرش را هم نمیکند. فیلم در سال 2027 اتفاق میافتد و نزدیک 18 سال از تولد آخرین بچه میگذرد و همهی دنیا رو به نابودی است. فیلم پر از سکانسهایی است که تصور شما از آینده را دچار تردید میکند و فیلم به هیچوجه یک فیلم علمی تخیلی نیست و در مصاحبهای هم که با خود کارگردان انجام شده است، گفته است که قصد ساختن فیلمی علمی تخیلی را نداشته است و حتا رمانی را که فیلم از روی آن اقتباس شده است؛ که یک رمان علمی تخیلی است، قبل از شروع کار نخوانده است. تماشاگر با تمام این صحنههای خشونتبار آشنا است.
شما در فیلم از یک طرف انگلستان پر از آشوب را میبینید که به ظاهر تنها کشور امنی است که توسط پناهدگان سیاهپوست و مسلمانان مورد هجوم قرار گرفته است و دولتی که از ورود مهاجرین جلوگیری میکند و از یک طرف معجزهای که بشر سالها منتظرش بوده است را در دستان یک دختر سیاهپوست میبینید و به نظر من تنها این مفهوم را میرساند که برای ادامهی حیات بشر و جهان باید در کنار هم زندگی کرد نه در دنیایی مملو از جنگ و خونریزی. قبل از این فیلم، اسم این کارگردان مکزیکی را هم نشنیده بودم، اگرچه که کارگردان یکی از فیلمهای هریپاتر (زندانی آزکابان) بود. بدون تردید فرزندان انسان یکی از بهترین فیلمهای سال گذشته بود.
مرتبط:
نقد نیویورک تایمز
مصاحبه با کارگردان فیلم
از سانترک این فیلم هم بسیار خوشمان آمد
فرزندان بشریت ، ببین دیازپام 10 خورانده ند خلق را
دوست خوبم وحید با استفاده از سرویس تامبلر خبرخوانی درست کرده است، برای تمام وبلاگنویسهای سینمایی، هر کدام از دوستان که در مورد سینما مینویسند، میتوانند در همین جا یا در خود وبلاگ وحید فید وبلاگشان را قرار دهند، تا به لیست اضافه شوند. (فقط بلاگرهای سینمانویس).
همانطور که در سمت راست اینجا میبینید، هر کسی خواست میتواند این کد را در وبلاگش قرار دهد تا آخرین مطلبهای هنر هفتم در وبلاگش نشان داده شود.
مرتبط:
محلی برای تمام سینمانویسها
گویا قرار است فردا شب شبکه سه فیلم عطر خوش زن رو بخش کند،البته نام فیلم به علت مستهجن بودن به بوی خوش زندگی تغییر کرده است،چه فرقی میکنه مهم این که شما فیلم رو میبینید و لذت میبرید و یکی از بدترین صحنههای فیلم که رقص تانگو آل پاچینو هست رو نمیبینید،صدا و سیما هم به همین علت این صحنه رو حذف میکند نه چیز دیگری!
شخصا این فیلم رو خیلی دوست دارم البته به شرط آل پاچینو و این تنها فیلمی هست که آل پاچینو برای آن اسکار گرفت و به قول خودش دیگر وقتش رسیده بود.شاید اگر بازیگر دیگری در این فیلم به جای آل پاچینو بود،فیلم آنچنان قابل ستایش نبود.
البته امشب سینما یک فیلم چهارصد ضربه فرانسوا تروفو رو هم میذاره که خیلی دوست دارم ببینیم،این فیلم برای علاقهمندان سینمای هنری اروپا باید خیلی جذاب باشه،این فیلم رو سعی کنید حتما ببینید.
سینما چهار هم آمیلی پولن رو پخش می کند.
پینوشت:شبکه سه برنامهاش رو تغییر داد،هری کثیف رو بخش میکند به جای عطر خوش زن.
بیست و یکمین جیمز باند هیچ شباهتی به فیلمهای قبلی این مجموعه نداشت،نه اون طنز همیشگی در شخصیت دانیل کریگ بود نه هیچ شباهت شخصیتی به پیر برازنان و شون کانری داشت.نوع برخوردش با آدمهای بد متفاوت و غیر جیمزباندی است.عمدهی قصه و کشمش در یک کازینو شکل میگیرد و جا برای اکشن در فضاهای متفاوت(آن طور که در اصول جیمزباند رعایت شده است) وجود ندارد.
از طرفی جیمزباند کازینو رویال مجبور است مثل یک قمارباز بیشتر از ذهن خود استفاده کند تا قابلیتهای فیزیکیش.
در بقیه جیمز باندها،باند راضی از شغلش اصلا دغدغه مرگ دشمن رو ندارد و با شعار بکش تا زنده بمانی اعمال خود رو توجیه میکند.اما جیمز باند جدید نه تنها مردد و بلکه به گونهای است که که دیگر M16 و رئیس (ام) نمیدانند که او چه میکند و اگر ماموریتی به او میدهند از سر ناچاری است.
نکته دیگری در این فیلم تیتراژش بود که برای اولین بار در تاریخ جیمزباند خبری از زنان در آن نیست و فقط برخوردهای فیزیکی مردانه در آن به تصویر کشیده میشود و به این به خوبی معلوم میکند که نویسندگان و سازندگانش مخاطبها و سلیقههای جدیدی رو نشانه رفتهاند و به نظرشان جیمز باند محبوب زنها به پایان رسیده است.به شیوه شکنجه جیمزباند در کازینو رویال توجه کنید.جیمز باندی که نه مثل بقیه جیمزباندها سلاحهای جدید و فوق مدرن دارد و نه از طرف M16 حمایت میشود.
(البته به ماشین استون مارتین توجه کنید که یک سال دیگه وارد بازار میشه).
نکته جالب دیگر در فیلم این بود که در آفریقا سازندگی است و در ونیز تخریب به چشم میخورد.باید یادمان باشد که این فیلم برای مخاطبان سال 2006 ساخته شده است.
حضور دانیل کریگ به عنوان ششمین بازیگری که رسما این مامور مخفی را روی پرده به تصویر میکشد فرصتی دست داده که تا چگونگی ارتقای باند به لقب 007 بررسی شود؛کاری که در پیش درآمد سیاه و سفید فیلم که او دو قتل اولش رو مرتکب میشود به خوبی انجام شده است.
یادمون باشه که فیلمنامهنویس این فیلم پل هگیس که بهخاطر فیلم دختر میلیون دلاری کلینت ایستوود برنده جایزه اسکار بهترین فیلمنامه شد و به خاطر کارگردانی فیلم خودش تصادف جایزه بهترین فیلم رو برد.
مارتین کمپل در مصاحبهای گفته در فیلمنامه تا حد ممکن به کتاب یان فلمینگ وفادار ماندیم و تنها عناصری که در فیلمنامه حذف شدند آنهایی هستند که به طور مستقیم به جنگ سرد اشاره شده است.نمیخواستیم فیلمی تاریخی بسازیم؛بنابراین تعدادی ار ارجاعهای کتاب را به روز کردیم.
مدتی بود که قصد داشتم در مورد فیلم محلهی چینیها، یکی از با ارزشترین فیلمهای تاریخ سینما به کارگردانی رومن پولانسکی مطلبی بنویسم ولی دیدم چه بهتر اول، مصاحبه خود رومن پولانسکی که با مجلهی پنتهاوس انجام شده را اینجا بگذارم و بعد نظر خودم را در مورد فیلم بنویسم. لازمه که بدانید این فیلم زمان خودش نامزد یازده اسکار شد ولی با حضور فیلم پدرخوانده فقط توانست اسکار بهترین فیلمنامه را برای روبرت تاون فیلمنامهنویس این فیلم به ارمغان بیاورد. مصاحبه را از متن انگلیسیاش ترجمه کردم و مطمئناً خالی از اشکال نخواهد بود.

مصاحبه از مجله پنت هوس 1974
"هر فيلمی كه میسازم نشانگر يك حرکت برای من است. متوجه میشويد كه، خيلی طول میكشد تا يك فيلم ساخته بشود. هنگامی که به بعدی میرسيد شما يك انسان متفاوت هستيد. يكی دو سال به سن شما افزوده شده است."كار آخر پولانسكی Chinatown يا محله چينیها يك ملودرام كارآگاه بازی است كه در محله چينیهای لوس آنجلس در 1937 اتفاق ميافتد. برای آماده شدن این فیلم، وی روزهای زیادی را به تماشای فیلمهای بزرگ دهههای سی و چهل صرف كرد، که يكی از آنها شاهين مالت، به کارگردانی جان هیوستون بود.
در محله چينیها هیوستون پدر فای دانوی، است كه در دردسر وحشتناكي افتاده است. جك نيكلسون يك پليس بازنشسته است كه به عنوان كاراگاه خصوصی در امور پروندهای طلاق فعالیت مي كند با بیميلی قبول میكند تا به او كمك كند. پولانسكی مي گويد كه فيلم مطابق با سبك نويسنده رمانهای رمزآلود ريموند چاندلر است.
س: آيا شما دشمنانی هم داريد؟
پولانسكی: مارتن اِنشوهوف (مي خندد)
س: او تهيه كننده فيلم شكارچيان بیباک خون آشام بود؟
پولانسكی: بله، آن يكی از ننگينترين تجربههايی بود كه من در طول زندگی حرفهایم داشتم. بعد از شكارچيان خون آشام، انشوهوف فيلم را از من گرفت و 20 دقيقه از آن را حذف كرد و دوباره دوبله كرد و موسیقیاش را عوض كرد. وقتی که ساخت فیلم به پایان رسید، ديگر هيچ كس نمي توانست آنرا بفهمد. براي همين او پیشدرآمدی به فیلم اضافه كرد تا توضيح بدهد كه فيلم در چه مضمونی بوده است و فیلم اينگونه در آمريكا نمايش داده شد. خوشبختانه نسخه من در ديگر كشورها به نمایش درآمد در حالی كه نسخه آمريكایی آن كلاً يك فاجعه بود.
تا آن زمان، تمام فیلمهای من همانطور كه میخواستم ساخته شد و حتی اگر خيلی هم موفق نبودند، برای من مهم بود كه بتوانم دقیقاً همان كاری را بكنم كه مي خواهم. من معمولاً براي حفظ كمال خيلی چیزها را از دست میدهم و ناگهان دريافتم كه فیلمی ساختهام كه قربانی شده است. اين واقعاً به آدم احساس داشتن یک بچه ناقصالخلقه را میدهد- به این دلیل که فیلم با نام شما روی پردهی سینما میرود و زمانی که مردم به سینما میروند میدانند که این فیلم از آن شما هست و شما هیچ کاری نمیتوانید بکنید.
س: آیا شما مي توانيد هيچ ضعفی را در كارهایتان قبول كنيد؟
پولانسكی: نه، ولی حتا اگر آنها را قبول نكنيد، هر از چند گاهی ضعف خواهيد داشت.ضعفها به نوعی در فیلمهای شاخص و طولانی بخشودنیتر هستند تا در يك فیلم کوتاه؛ساختن یک فیلم کوتاه خوب، به طرز عجیبی سخت و دشوار است و به همین دليل است كه فیلمهای کوتاه خوب خيلی كم ساخته شده اند، با اينكه سالانه صدها فیلم کوتاه در سراسر دنیا ساخته میشود.
س: چه چیزی سبب میشود که ساختن فیلم کوتاه خیلی سخت باشد؟
پولانسكي:ساختن یک فیلم کوتاه مانند نوشتن یک داستان کوتاه است، بطوریکه اگر یک صحنه یا یک برداشت را در فیلم کوتاه فراموش کنید، قابل بخشش نیست. حتماً میدانید که يك قالب طولانیتر تحمل بیشتری دارد؛شما فضا و موارد بیشتری برای پوشش دادن به مسائل خاص داريد.در یک فیلم کوتاه تقریباً باید همهی موارد صد در صد درست باشد تا تبدیل به یک فیلم کوتاه خوب شود ولی در یک فیلم بلند هشتاد درصد میتواند بسیار کافی باشد.
س: چگونه به فكر جدیدترین کارتان "محلهی چینیها" افتادید؟
پولانسكی: شركت پارامونت امتیاز آن را خريد و حدود يك سال قبل، باب اوانس با من تماس گرفت و من را به لوس آنجلس دعوت کرد و من پيش نويس فيلم رو خواندم. آن دقیقاً براي جك نيكلسون نوشته شده بود و من هميشه مایل بودم با وی کار کنم. من و باب تانز دوماه كار كرديم و فیلمنامه رو دوباره نوشتم. در حقیقت در آن مرحله يك تصوير از فاي دانوی در ذهن من تشكيل شد؛ نظر من نسبت به فای مثبت بود چرا که وی تنها کسی بود که میتوانست آن نقش را بازی کند.
س: كار كردن با جك نيكلسون چه طور بود؟
پولانسكی: جك در این فیلم راحتترين کسی بود که من باهاش کار کردم. جک كاملاً حرفهای بود و هر کاری را که از وی میخواستی به راحتی انجام میداد. او نویسنده رو بد عادت میکند، چرا كه هر خطی كه به وی میدهی درست به نظر میآید حتا اگر آنها زشت باشند يا بد نوشته شده باشند. جک هيچ وقت از تو نمیخواهد كه متنی را عوض كنی؛هر هنر پيشه ديگری كه من باهاش كار كرده بودم،میگقتند که میتوانم اینجا رو عوض كنم؟ يا مي توانم بیخيال اين يكی بشوم؟ ولی اين هيچ وقت با جك اتفاق نيفتاد واين واقعاً جالب است.
س: در مورد فای دانوی چی؟
پولانسكی: با دانوی دقيقاً برعكس بود؛منظورم اين هست که وی خيلی استرس داشت. فای دانوی سخترين فردی است كه تا به حال باهاش كار كردم.او با وجود اینکه سخت کار میِکرد، خیلی بیانظباط بود و همیشه دیر میآمد. فای در حین فیلمبرداری خيلي عصبی میشد و اصلاً انعطاف نداشت، ولی بعد وقتی كه نتيجه نهايی رومي بينی تمام مشکلاتی که داشت رو فراموش میکنی، چون اون در حقیقت خوب بود و اين هست که ارزش دارد.
س: جك و فای چگونه با هم كنار آمدن؟
پولانسكی: آنها خيلی خوب با هم كنار آمدن.آنها دوستان خوبی هستند؛همینطور من و فای که قبل از شروع فيلمبرداری با هم دوست بودیم و الان هم هستيم. ولی در طول توليد فیلم دوستی ما آب و آتش بود.
س: آيا محله چينیها برای شما يك حركت به حساب میآمد در موضوع يا شكل ساخت؟
پولانسكی: هر فيلمی كه ميسازم نشانگر يك حرکت برای من است. متوجه ميشويد كه، خيلی طول ميكشد تا يك فيلم ساخته بشود. هنگامی که به بعدی میرسيد شما يك انسان متفاوت هستيد. يكی دو سال به سن شما افزوده شده است.
محلهی چينیها يك فيلم مهيج و دارای یک خط داستان خيلي مهم است. ديالوگهای زیادی وجود دارد. ولی من شانسهايی رو براي ابتكار تصويري از دست دادم. گاهی وقتها احساس ميكردم كه دارم يك شوی تلویزیونی را درست مي كنم. من فكر مي كردم كه همیشه يك کارگردان قادر، مبتكر و خلاق هستم و در صحنهای از فیلم، من دو نفر را دور يك ميز گذاشتم و به آنها اجازه دادم كه صحبت كنند. هنگامی كه سعی كردم كه اصل جلوهاش بدم ديدم كه دارد متظاهر میشود پس روی اجراها تمرکز كردم و يك نگاه معمولی را حفظ كردم.
س: آيا بهتر نيست كه مخاطب را به زيركی از دوربين آگاه كنيم مثل يك انگشت توي چشماش؟
پولانسكی: چرا ولی فكر نمیكنم كه اين موضوع تا به حال برای من اتفاق افتاده باشد. وقتی كه دوربينتان تماشاشچی را به تهوع بياندازد، منتقدان مي گويند كه دوربين دستپاچهاش بیرحمانه در تمام صحنه حركت میکند. من نقد بعضی فيلمها را خوانده ام. راجع به نويسنده ما نيز همين طور است، گاهی وقتها يك صاحب سبك بزرگ بقدری نرم و هموار مینويسد كه شما از همه چیز آگاهی پیدا میکنید.
س: شما يکبار گفتيد كه كارگردانی مثل نقاشی با چشمان بسته است؟
پولانسكي: من گفتم؟
س: شايد نه ولی اين نقل از قول شما شده است.
پولانسكی: شاید ولی به خاطر نمیآورم. ولی اين جمله خيلی هوشمندانه به نظر میآيد و من شگفتزده شدم كه اين را گفتم!
س: در نقدها گفته میشود كه مخاطبان، همهی فيلم را مي بينند ولي كارگردان هيچ وقت نمي تواند.
پولانسكی: آه،درسته. وقتی در اين زمينه صحبت میکنید میفهمم كه احتمالاً باید در مورد چی صحبت بکنم. هنگامی كه يك فيلم میسازيد، فقط قسمتهای كوچكي از آن را در هر زمان میسازيد. هنگامی كه يك نمايشنامه مي نويسيد، يك وضعيت مشابه است بعد شما بخشهايی از آن را در نمايشنامههای روزانه مي بينيد. هنگامی كه شروع مي كنيد تا قسمتها را كنار هم بگذارید، اين قسمتها را به خوبی میشناسيد و به خاطر همین است كه كل نوار را ديگر نمیبينيد. هنگامی كه فيلم تمام میشود شما فقط میتوانید يك احساس غريزی نسبت به آن داشته باشيد و ديگر شما همه فيلم را نمیبينيد و توجه شما توسط تمام چيزهای بیاهميت در فيلم منحرف مي شود. من گاهی بعد از اينكه فيلم تمام میشود، آن را نگاه مي كنم و هنگامی كه بخش تمام مي شود اين احساس را دارم كه يك يا دو صحنه را جا انداخته ام و بايد از يكی سئوال كنم كه آيا آن صحنه در فيلم بود؟ چون دیدن آن قسمت را در فیلم به ياد نمیآورم ولی بعد از چند سال قادر خواهی بود تا دوباره با يك نگاه تازهتر آن را ببينید، چون جزئيات را فراموش كردی و مي تواني آن را به عنوان يك قطعه كامل براي اولين بار ببينی.
س: آيا به اينكه مخاطبان وقتی كه براي اولين بار يك فيلم را میِبينند چه مقدار ار آن را از دست میدهند، عادت كرديد؟
پولانسكی: آه بله. آنها خيلی از دست مي دهند. اين همچنين به عمق فيلم و چيزهایی كه كارگردان سعي كرده پوشش بدهد و چقدر ماهرانه بوده بستگی دارد.
س: آيا اين موضوع شما را در زيركی محتاط مي كند؟
پولانسكي: نه. من ترجيح میدهم كه زيرك و موشكافانه عمل کنم تا واضح و آشكار. من ترجيح میدهم كه مخاطب در اولين تماشا يک چیرهایی رو از دست بدهد تا اينكه توسط عوامگرايی زده بشود.
س: شما گاهی وقتها یک چيزی را برای اثر بخشی فانتزی تكرار میكنيد ولی هيچ وقت براي بار سوم به آن بر نمیگرديد. در فيلم شما يك نفر یک چيز را بر مي دارد و آن از دستش در میرود، يكم بعد یک چيزه ديگه بر میدارد كه میشكنه و همين.
پولانسكی: اين يك قانون هست؛ كه من موقعی كه بازيگر بودم ياد گرفتم، اگر چيزی را تكرار مي كنی، دوباره بر نمیگردی و تكرارش كنی. اگر برای بار سوم انجامش بدی، بايد يك مزيتی داشته باشد چرا كه دو تا چيز حالا هم خيلی شبيه به هم هستند. مثلأ يك نفر اتاق را ترك كند و بگويد، باشه فردا میبينمت و بعد ناگهان برگردد و بگوید که دير نكنی، اگر بار سومی بر گردد، چيزی بيشتر بايد اتفاق بيافتد. احتمالاً بايد بماند و ديگر اتاق را ترك نكند.
س: راجع به شخصيتهاس خيالی كه خلق كردهايد آيا دوست داريد كه آنها را در زندگی واقعی ملاقات كنيد؟
پولانسكی: بگذاريد ببينم.............شخصيتها از فيلمها .....افراد ... خوب، فكر میكنم فقط پروفسور فيلم شكارچيان خونآشام. متأسفانه، من راجع به افراد ستودنی فيلم نمیسازم. در حقيقت ضعفها موضوعات بيشتری برای توصيف مي دهند.
س: بيشتر از توانايی؟
پولانسكی: خوب بستگی دارد به چه نوع توانايی؟ برای مثال اين روزها خيلی سخت هست كه يك مقاله در يك مجله در مورد يك فرد شگفتانگيز بنويسند. سعی مي كنند تا خطاهایش رو پيدا كنند تا بتوانند آنها را منتشر كنند. به طور مشابه، راجع به كسی فيلم میسازید كه با آن به علت آسيب پذيريش احساس نزديكی مي كنيد يا چون شخصيتش به خاطر ضعفهایش شما را ناراحت مي كند. من فكر میكنم اينكه راجع به آقای شگفتانگيز صحبت كنيم خسته كننده است.
س: آيا در تجارت سینما (نمایش) استقامت از استعداد مهمتر است؟
پولانسكی : فكر میكنم. واقعاً فكر میكنم كه هست. افرادی اطراف شما هستند كه سعی میكنند ديدگاه و علايقشان را تحميل كنند. بايد استقامت باور نكردنی داشته باشید تا بتوانید نجات پيدا كنيد و كمالت رو حفظ كنيد.
س: آيا شما هيچ قانون كلی براي اداره كردن بازيگران داريد؟
پولانسكی: به خود هر بازيگر بستگی دارد، بعضی از آنها خيلی حساس و نفوذپذير هستند و حتا باهوش. بقيه به يك مقدار تو سری احتياج دارند؛ اولين تجربه من "چاقو در آب" بايد با سه هنر پيشه انجام میشد.مرد مسنتر هنرپيشه تأتر بود، با تمام اطوار و سبكهايی كه تأتر دارد. او خيلی با تجربه بود و خيلی هم نظم و ترتيب داشت. او يك مقلد بیذوق و سليقه بود. او مرد خيلی خوبی بود، يك دوست خوب، ولی اين طوری بايد توصيف شود. بازیگر دیگر فارقالتحصيل جوان يك مدرسه بازيگری بود با تمام شكها و ترسهای لرزهآورش و همچنين يك نوع سبك كه كلاس با زيگری مي دهد. او خيلی حساس بود. دختره يك تازه كار بود كه تا به حال كاری نكرده بود، او را در يك استخر عمومی پيدا كرديم،كاملأ لال و كاملاً بیحس، با ظاهری بسيار شهوانی و همچنين باهوش. متأسفانه، فقط در ظاهر بود. من بايد با سه روش مختلف با اين سه فرد بر خورد میكردم. با مرد، من میتوانستم چيزهای اصلی را توضيح بدهم، خيلی تمرين كنم و از او بخواهم كه حركات و رفتار خاص را كه به او نشان دادم تكرار كند. برای پسره بايد فقط يك ايده مي دادم و به او اجازه مي دادم که خودش عمل كند. با دختره بايد در مخش فرو میكردم و تحقيرش مي كردم تا بتوانم كمی احساسات از او بيرون بكشم و او كلاً به سختی كار میكرد. اما بعد از نمایش فیلم كه خيلی از افراد را واقعاً شگفتزده كرد در حقيقت نتيجه خون، عرق و اشك بود.
س: تنها بايد با آنها بازی میكرديد تا چيزی را كه میخواهيد از آنها در بياوريد؟
پولانسكی: بله، فكر میكنم. ولی گاهی وقتها نبايد كاری بكنید، فقط باید آنها را تنها بگذاريد؛ براي مثال، ميا فارو، در بچه رزماری، بعد از چند روز او گفت تو از من خوشت نمیآید پرسيدم چرا؟ او جواب داد چون هيچ وقت هيچی نمي گویی! من هیچ چيز نمیگفتم چون همه چيز خيلی خوب بود.
س: بسياری از كارگردانها معتقدند كه با بازیگر بايد طوری رفتار كرد كه انگار آنها در بهترين حالت حيوان و در بدترين حالت بچهاند؟
پولانسكی: خوب چه نوع حيوانی؟ من عادت دارم به هنرپيشههايم صبح موز بدهم و آنها هم خيلی دوست دارند و بعد از مدتی که آنها موزشان را نمي گيرند، خيلی ناراحت مي شوند.

بالاخره بعد از مدتی یک فیلم خوب از شبکهی چهار در برنامهی سینما ماورإ دیدیم.
از اون مدل فیلمهایی بود که وقتی به آخرش میرسیدی،گند میزد به تمام اطلاعات قبلیت.
ولی باز خوب بود که آخر فیلم یک چیزهایی دستگیرت میشه.
فرقش با فیلمهای لینچ در همین جا بود،که لینچ آخر فیلمهاشو با هیچی تموم میکنه.
از این کارگردان تا حالا هیچ فیلمی ندیده بودم،البته کشف ناکجاآباد شنیده بودم ولی در مورد
این فیلمش هیچی نشنیده بودم.
ولی یک چیزی که در مورد این نوع فیلمها صادق،تمام آنچه که در سراسر فیلم میگذشت
بازتاب ذهن یک نفر بود نه دو نفر در سکانسهای مختلف فیلم جای هنری با تری عوض میشد
در جایی که مادر هنری،وقتی سم رو میبینه هنری صداش میکنه.
در جایی که دارند با هم تنها صحبت میکنند.
هنوز برای خودم کلی سوال هست که جوابش نمیدونم.
در نقد فیلم میگن که هنری در آخر فیلم مرده در صورتی که دکتر و پرستاره هیچ اشارهی به مردن
هنری نمیکنند،حتی وقتی دارند هنری رو به آمبولانس انتقال میدهند اون کیسه رو تا آخر رو سرش نمیکشند.
تمام فیلم در چند ثانیه میگذشت که هنری روی زمین بود،مرز بین زندگی و مرگ...
باید یک بار دیگه بشینم فیلم نگاه کنم تا هم چی دستگیرم بشه.
ادامه دارد...
هر کی اطلاعاتی در مورد این فیلم داره به ما هم بده.

فیلم «چاقو در آب» شاید جزو یکی از بهترین فیلمهای رومن پولانسکی باشه البته برای آن دسته که یکی دو تا از فیلمهای پولانسکی رو دیده باشند.
اما دیدن فیلمهای این کارگردان مستقل دارای سبک شاید نیازمند اطلاعاتی باشه که از قبل باید در مورد اون بدونیم.
فیلم «چاقو در آب» اولین فیلم بلند رومن پولانسکی است که به روابط بین انسانها و ضابطهی اجتماعی بودن میپردازه.
«فیلم دو مرد و قفسه» که جایزهی بهترین فیلم بینالمللی سانفرانسیسکو و بروکسل رو دریافت کرد نقطهی اوجی بود در سینمای رومن پولانسکی.
این فیلم روابط بین دو مرد رو نشون میدهد که دچار بدگمانی شدند.
این فیلم کوتاه پولانسکی جوان جرقهای بود برای دیگر کارگردانها که فیلمهایی در این مضموم بسازند.
در سال 1959 فیلم کوتاه دیگهای ساخت بنام «زمان خزان فرشتگان» که این فیلم مربوط میشد به جنگ و این که میتونه چه اثرات مخربی رو روابط انسانها بذاره.
تا سال 1962 دو فیلم کوتاه دیگه هم ساخت،تا این که شروع کرد به ساختن اولین فیلم بلند خود که همین «چاقو در آب» است.
سمبل چاقو در فیلم
شاید با دیدن فیلم متوجه نشوید که چاقو استعاره از چیه؟ولی با دو بار دیدن فیلم متوجه میشید.
چاقو در این فیلم که در دست پسر جوان هست استعاره دارد از شرایط روانی و ذهنی و احساسی هم مرد جوان و هم آندری،که هر دو قصد جلب توجه زن رو دارند.
و در جایی که چاقو بوسیلهی آندری در آب انداخته میشود غرور هر دو مرد که هر یک میخواستند یکدیگر رو تحقیر کنند،بلکه بیشتر آندری قصد تحقیر مرد جوان رو دارد شکسته میشود.
و این در آخر فیلم بسیار مشهود است که مرد جوان هنوز به ساحل نرسیده قایق رو ترک میکنه و در بین علفزارها محو میشود.
چند نکته در مورد فیلم
بازیگر نقش آندری یک بازیگر تئاتر هست،و این که بازیگر زن(کریستینا) اولین تجربهاش بوده و رومن پولانسکی اون رو در یک استخر دیده،و به گفتهی خود پولانسکی خیلی باهوش و جذاب به نظر میرسیده ولی متاسفانه خیلی کند ذهن و بیعاطفه بوده،فقط به نظر میرسیده.
رومن پولانسکی با هر سه این بازیگرها تنها دیالوگها رو تمرین میکرده و به آنها نشون میداده که چه جوری باید رفتار کنند و دیالوگها رو بخوانند.
و این که صدای مرد جوان رو خود رومن پولانسکی دوبله کرده.
فیلم «چاقو در آب» در سال 1964 نامزد بهترین فیلم خارجی اسکار شد.
در سال 1962 جایزه بهترین فیلم جشنوارهی ونیز رو برد.
فضای سیاسی آن زمان
شنیدم که رومن پولانسکی بخاطر این فیلم از لهستان اخراج شده
و فکر میکنم بخاطر عقاید ضد کمونیستی بوده.
پولانسکی و وجدا و اسکیمولوفسکی هر سه مخالف حکومت کمونیستها بودند و حاضر نمیشدند که فیلمهایی تبلیغاتی در مورد کمونیستها بسازند.
هر سه نیز در مدرسهی سینمایی لودز درس خوانند.
پیشنهاد برای دیدن چند فیلم رومن پولانسکی
این فیلمها چندتا از بهترین فیلمهایی است که از پولانسکی دیدم.
حتما با خودتون میگید پس بیترمون چی؟
برخلاف همه من زیاد از این فیلم خوشم نیامد...
با ساخت فیلم سزار کوچک و دشمن مردم در سال 1931 ژانر جدیدی به سینمای جهان معرفی شد،. بزهکار انی که خیلی تند حرف میزدند،جذاب بودند و خشن.
از آن پس سینمای گنگستری(جنایی) تبدیل به ژانری محبوب شد که اوج خود را در سینمای مارتین اسکورسیزی و رفقای خوباش یافت.
شاید دیگه حوصلهی دیدن این فیلمها اونم ماله پنجاه شصت سال پیش رو ندارید،ولی دیدن این فیلمها همیشه جذابیت خودش داره.اونم با بازیگرانی مثل جیمز کاگنی.
به چند تا از بهترین فیلمهای قدیمی در این ژانر اشاره میکنم:
این فیلم که در سال 1931 همان سالی که آل کاپون را به خاطر فرار ار مالیات زندانی کردند،به نمایش درآمد.
حکایت صعود و سقوط ریکو باندلوست(ادوارد جی رابیسون) که بر خلاف خلافکارهای دیگر که معمولا به سوی جرم و جنایت کشانده میشوند،این یکی از ابتدا تا انتها خبیث و خلافکار نشان داده شده و از خلاف بودناش لذت هم میبرد.
در این فیلم همفری بوگارت در مقابل جیمز کاگنی ظاهر شده و نقش رقیبش رو بازی میکند،دو رفیق قدیمی که در جبهههای جنگ جهانی اول با هم آشنا شدند و بعد به قاچاق روی آوردند و در نهایت هر یک در برابر قانون دو موضع متفاوت گرفتهاند.
در جایی خوندم پاسخ 1939ای به رفقای خوب اسکورسیزی.
فیلم با کشته شدن کاگنی در پای پلههای کلیسایی تمام میشود.
((پیش ترها هفتتیرکش خوبی بودی))
جیمز کاگنی بعد از چند سالی دوری از سینمای گنگستری دوباره در سال 1949
به عرصهی این نوع سینما آمد،و در اوج التهاب یکی از شگفتانگیزترین بازیهای
زندگی حرفهایاش را ارایه داد.
کلینت ایستوود در نقش هری کالاهان،در سومین قسمت از سری فیلمهای هری کثیف،هیپی های خرابکار را در سنفرانسیسکو تعقب میکند.
فیلمی که از کاگنی یک ستاره ساخت و الگویی شد برای فیلمهای گنگستری بعدی.
از حرکات عصبی کاگنی گرفته تا صحنه مرگش در زیر باران.
فیلمهای زیادی در این مورد هستند،که من به چند موردشون اشاره کردم.
من که اون موقع نبودم،اما میتونم حس کنم که وقتی این فیلمها به روی پردههای سینما میرفت،مردمان اون زمان موقع دیدن فیلم چه حسی داشتند...
راجر ایبرت از منتقدهای معروفی است که نوشتههای کوتاهاش را هر هفته مردم دنیا
میخوانند.ایبرت که قبلا چند نظر شو در مورد فیلمها آورده بودم اصولا فیلمها رو تحلیل
نمیکنه نظر میدهد که فیلم خوبه یا بد و به کسانی که فیلم رو ندیدهاند پیشنهاد
میکند که آن را ببینند یا نبینند.
یکی از دلایل شهرتاش به این خاطر بوده که میتونسته در نوشتههایش در روزنامهی
شیکاگوسان فیلمی رو بکوبد و یا اینکه از فیلم تعریف کند و به فروشش کمک کند.
ایبرت خیلی ساده و روان حرف میزند و در نوشتههایش به جنبههای مختلف یک
فیلم اشاره میکند.
در یک جایی خوندم که ایبرت به فیلمهایی که از نظر او خوب هستند ستاره میده
و جالبه بدونین که خیلی به ندرت پیش میآید که به فیلمی ستاره بده و کلا به فیلمهای
ستاره میده که همه از اون فیلم انتقاد کردند.
مثلا به یکی از فیلمهایی که ستاره داده فیلم مخملآبی دیوید لینچ بوده که نسبت به
کارهای دیگر دوید لینچ فیلم متوسطی محسوب میشه.
فیلم افتضاحی در جشنوارهی فیلم کن دیدم که کارگردانش هم مدیر فیلمبرداریاش
بود و هم تهیهکننده و تدوینگر و بازیگرش.به اعتقاد من، این دقیقا از همان نوع فجایعی
است که وقتی یک نفر همهی کارها را خودش میکند، میتواند سر یک فیلم بیاید.
نمیدونم منظورش کدوم فیلم ولی فقط من یه کارگردان میشناسم که معمولا همهی
کارهای فیلمشو خودش انجام میده و اونم رابرت رودریگوئز کارگردان فیلم شهر گناه
است.
به نظر من که رودریگوئز یکی از کارگردانهای خوبه این دوره است که همیشه یک
کار جدید ارائه میده.
رودریگوئز تهیهکننده،کارگردان،نویسنده فیلمنامه،تدوینگر،مدیرفیلمبرداری وسازندهی
موسیقی متن همهی فیلمهای خودش بوده.
یک فیلم یا خوبه یا بده ا